تبليغاتX
بیایید از فرصت های زندگیمون استفاده کنیم

بیایید از فرصت های زندگیمون استفاده کنیم

توی زندگی بزرگ فکر کن،از کم شروع کن و سریع حرکت کن
موش و خارپشت ها
 

موش کوچکی بود، که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.

چون والدینش به او اجازه نمی دادند.

هربار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود، پدرش می دوید، در را می بست و می گفت: بیرون این در به جز بدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست.

و هربار موش کوچک می خواست از پنجره بیرون را نگاه کند، مادرش با اظطراب پرده ها را سنجاق می کرد و می گفت: مرگ در باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود. بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)

موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند، کتاب هایش را ورق بزند، برنج کهنه بخورد و سر خودش را با آتاری و بازی های کامپیوتری گرم کند.

اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادرش به بهانه ی دیدار از همسایه ها در زیرزمین خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.

او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت، و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار خوبی از آن می آمد. بعد از ستون عظیمی که در واقع پایه ی یک میز بود بالا رفت و به انواع و اقسام خوراکی هایی رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود، ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.

موش کوچک از تمام غذاها خورد و وقتی سیر شد، خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید. جایی که قرار بود مرگ در آن قدم بزند، پر از گل های رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس برگردانش را در کلکسیون برادر مرحومش دیده بود.

موش خوشحال، از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گل ها چنان سرخوش شد که بی پروا شروع به جست و خیز کرد و طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.

در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد. اما محض احتیاط وارد جوب شد و سفرش را از درون جوب آغاز کرد. و به زودی آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد. موش کوچک رفت و رفت تا به یک پارک بزرگ رسید. جایی که درختان بلندی داشت و صدای پرنده ها از هر سویش به گوش می رسید.

کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش کوچک به دو خارپشت افتاد.

آنها سر میزی شطرنج بازی می کردند.

موش کوچک جلو رفت. روبه رویشان ایستاد و گفت:

هی دوستان! آیا می دانید که پدرها و مادرها همگی دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم...

هنوز کلمه ی آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه ی چپ کرد.

خارپشت ها نگاهی به هم انداختند ، سری تکان دادند و دوباره بازیشان را از سر گرفتند. آنها حتی کلمه ای از حرف های موش را نفهمیده بودند، زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند.

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت2:59 بعد از ظهرتوسط مژگان |