![]()
حالتون خوبه؟
دیشب یه خوابی دیدم که نمی دونم چرا این خواب رو دیدم![]()
خواب دیدم با دوستم توی خونه بودیم ، من رفتم در پشت بوم رو ببندم، یه دفعه دیدم یکی داره میاد که بیاد توی خونه...
نمی دونم چجوری از دری که بستم اومد تو ولی تا اومد که از پله ها بیاد پایین یه دفعه زلزله شد...
به دوستم گفتم زود باش بیا این گوشه دستتات رو بذار روی سرت...
واااای... نمی دونین که...اونقدر زلزلش طولانی بود که نگو...![]()
خلاصه نمی دونم چی شد که تنها از خونه اومدم بیرون توی کوچه ، همه بهم می گفتن دوستت زیر آوار مونده و دور از جونش مرده...
![]()
![]()
![]()
چند تا مرده هم روی زمین خوابونده بودن و روشون ملحفه کشیده بودن...به من می گفتن که برو نگاه کن ببین کدومشونه...
وای ی ی ی ی ی
نمی دونین چه لحظه ی بدی بود ...
الان که یادش می افتم یه جوری میشم...
![]()
![]()
![]()
یاد زلزله ی بم افتادم... استادمون می گفت بعد از زلزله وقتی دوباره بچه ها شروع به درس خوندن کردن، هر وقت نیمکتی که روش نشسته بودن ، به خاطر حرکت خودشون یه کمی می لرزید،از ترس زلزله همه می رفتن زیر میز و پناه می گرفتن...
![]()
![]()
![]()
خب، من که هنوز از زلزله ی خوابی که دیدم بدنم می لرزه ... دیگه اونایی که تو خود زلزله بودن ...
![]()
![]()
![]()
کاری نداره ... می تونیم فقط یه فاتحه برای همه ی مردم بم که رفتن و بچه ها رو تنها گذاشتن ، بخونیم.
![]()
![]()
![]()

