حالتون خوبه؟ سلامتین؟ خوش میگذره؟
راستش چند روزی بود که یادم اومده بود که توی دوران بچگیم، یه اطلاعاتی از عجایب جهان داشتم که در حال حاظر به لطف حافظه ی قوی هیچی از اون یادم نمونده، نه که هیچی، اما خب خیلیش یادم نیست.
به خاطر همین گفتم یه بار دیگه خب میرم یه نگاهی میندازم تا یادم بیاد
توی وبلاگم یه توضیحی میدم شاید یکی مثل من یادش رفته باشه
خب، حاضرین؟
پس سراپا گوش شوید لطفا
عجایب جهان، شامل عجایب هفت گانه هست، که بعد از یه مقدمه ی نسبتا کوتاه اسماشو میگم.
بیش از دو هزار سال پیش، یک نویسنده ی یونانی به نام "آنتی پاتر" اهل صیدان (کجا هست نمی دونم
)، مشخصات و فهرستی از آنچه به نظر وی شگفت انگیزترین بناهای آن زمان بود فراهم کرد. سال ها بعد، این بناها، به عجایب هفت گانه در جهان معروف شدند. کسی به درستی نمی داند چرا "آنتی پاتر" نام و مشخصات آنها را ثبت کرده بود. شاید هدفش این بود که نخستین راهنمای جهانگردی را برای کشورهای مدیترانه ی شرقی تهیه کند.
به نظر می رسد تعداد واقعی عجایب هفت گانه بیش از هفت بنا بوده است. از آنجا که از روزگاران بسیار دور، مردم عدد هفت را عددی مقدس می دانستند، اغلب در فرهنگ محلی و یا در مذهب، آن را با رویدادهای خاص یا عرفانی همراه می کردند.
با گذشت قرن ها، بالطبع بعضی از عجایب هفت گانه فروریختند و ویران شدند. از این رو، نویسندگان و محققان دوران های بعد، از آثار دیدنی و عجایب دیگری فهرست تهیه کرده اند.
اما آنچه این بناها را از دیگر بناهای تاریخی یا بناهای جدید متمایز می کند، وجود غول پیکر یا شیوه ی حیرت انگیز ساخت و یا صرفا زیبایی شگفت انگیزشان است. به عبارتی همه ی این بناها به نحوی مردم را به حیرت وامی دارند.
خب، این همون مقدمه ی نسبتا کوتاه بود
حالا اسمای عجایب هفت گانه:
۱- اهرام مصر
۲- باغ های معلق بابل
۳- مجسمه ی زئوس
۴- معبد آرتمیس
۵- آرامگاه موزولوس
۶- مجسمه ی غول پیکر رودوس
۷- فانوس دریایی اسکندریه
خب، اینم از اسماشون. حالا اگه خوشتون اومده
بگین که در مورد هرکدوم یه توضیحی بذارم. پس منتظرم
سربازهای خودی عقب نشینی کردند. آنان که خیال عقب نشینی نداشتند هنوز مقاومت می کردند، سپیده زده بود و دشت روشن می شد. صدای گلوله توپ و خمپاره آنی قطع نمی شد، گلوله ها دشت را شخم می زدند، زمین را پاره می کردند و سربازها در خاک و خون غلت می زدند.
سرباز جنگلی موقع عقب نشینی از کنار سنگرشان گذشت. نگاه کرد و بشکه آب را دید که سوراخ سوراخ شده و گوشه ای افتاده. رفت طرف جنگلش، جنگل پشت توده ای خاک پنهان شده بود. در چند قدمی سرباز گلوله ی خمپاره ای افتاد و منفجر شد، سرباز خوابید، ترکش خمپاره آمد به رانش نشست. فریاد زد و کنار جنگل به خود پیچید و افتاد. دو سرباز زیر بغلش را گرفتند و بلندش کردند. بردندش.
سرباز توی حیاط بیمارستان با چوب زیر بغل قدم می زد. باغبان بیمارستان گلدان ها را آب می داد.
پدر و مادر سرباز آمده بودند که او را ببرند خانه.
گنجشک از آن سوی، دشت، از روی نخل های سوخته، پرواز کرد و آمد. از روی دشت پاره پاره شده ی پرخون، از بالای سنگرهای خراب، پوتین ها و لباس ها و ماشین های جنگی به جامانده، پرواز کرد و آمد روی بشکه ی سوراخ سوراخ شده نشست. نه سرباز بود و نه آب در بشکه. جیک و جیک کرد. زمین را نگاه کرد، جنگل را دید. گیاه تا دل خاک ریشه دوانده بود. نم های باقی مانده از آب بشکه را مکیده بود و حالا گندمکی شده بود با خوشه ای کوچک. خوشه اش را خم کرده بود روی توده خاک، تشنه بود و تنها بود. خواب رفته بود و کابوس جنگ می دید، می لرزید و می ترسید. گنجشک رفت کنار خوشه نشست، به اش نوک زد و بیدارش کرد. جنگ نبود. گنجشک دانه ای از خوشه کند و خورد. باد می آمد. باد نرم و خنک. آسمان ابر داشت و ابر باران.
جنگل تشنه زیر باران پیچ و تاب می خورد، می رقصید.
گنجشک از روی سیم های خاردار پرید و رفت آن سوی مرز روی درخت خرمایی نشست.
(تموم شد.)
تمامی این مطلب از کتاب (( تنور و داستان های دیگر )) از هوشنگ مرادی کرمانی انتخاب شده و تنها برای گسترش فرهنگ کتاب خوانی در بین وبلاگ نویسان در این وبلاگ نوشته شده است.
الان می نویسم
تعجب نکنید
حالم گرفته هستش،خب
اسم داستان اینه:
جنگل
جلوی سنگر بشکه ی آب بود. از شیر بشکه گهگاه آب می چکید. زمین داغ و خشک قطره های آب را می مکید. خورشید توی آسمان می سوخت و هرمش دشت را می سوزاند. سنگر پشت خاکریز اول بود.
گنجشکی آمد و روی بشکه نشست و جیک جیک کرد.
بیست روز بود که هیچ حمله ای نشده بود. سربازان دو طرف جنگ در انتظار بودند. انتظار اینکه هر لحظه حمله آغاز شود. سکوت تلخ و ترسناکی بود.
سرباز گنجشک را نگاه کرد و گفت:" مهمان هر روز من آمد " لیوان چایی اش را برداشت و رفت کنار بشکه نشست. به گنجشک گفت:" آنجا چه خبر بود؟" و اشاره کرد به جبهه دشمن:" تو جاسوس آنهایی یا جاسوس ما؟ "
گنجشک روی شیر بشکه نشسته بود، سرش را خم کرده بود و داشت آب می خورد.
سربازی از توی سنگر صدایش را بلند کرد:" جاسوس دو جانبه است. آبش را اینجا می خورد و دانه اش را آنجا ".
سرباز گفت:" خوشا به حالش نمی فهمد جنگ چیست؟"
- تو از کجا می دانی که نمی فهمد؟
گنجشک برخاست و پرید، سرباز رد گنجشک را توی هوا گرفت و رفت و رفت و رفت. دیگر چشم او را ندید. سرباز، سیاهی درخت های خرمای آن سوی را می دید. فکر کرد که الان گنجشک روی یکی از نخل های دشمن نشسته و دارد به خرمای رسیده ای نوی می زند. سرگروهبان صدایش را بلند کرد و گفت:
- باز که رفتی تو جنگل! چند بار بگویم نرو آنجا، تو دید دشمن است.
سرباز همان طور که لیوان چای اش را می خورد گفت:
- آخر، من جنگلی ام. دلم می خواهد توی جنگل بمیرم. جنگل چه انبوه شده. چنان شاخه و برگ درخت ها رفته اند تو هم که آسمان را نمی شود دید. بچه که بودم همراه پدرم می رفتم جنگل. پدرم نگهبان جنگل بود.
سرباز دیگری گفت:
- خل شدی، زده به سرت. اگر یک گلوله خمپاره بیفتد جلوت، حسابت رسیده است. حالا هی برو تو جنگل قدم بزن.
سرباز خاک ها و خرده سنگ های دور جنگل را کنار زد. دو تا برگ سبز و نازک از خاک نم کشیده در آمده بود. قطره های آبی که از بشکه می چکید گیاه تازه روییده را آب می داد.
چند روز پیش سرباز خواست صورتش را بشوید چشمش افتاده به گیاهی که از جای چکیدن آب بشکه سبز شده بود. گیاه داشت بزرگ می شد. سرباز آن را به دوستانش نشان داد.
- بچه ها جنگل!
- نه بابا، پارکه، نه جنگل.
- اگر گفتید این که سبز شده چیست؟
- لوبیا
- برنج
- عدس
- گندم
- جو
هرکس چیزی می گفت.
- معلوم نیست تو این بیابان تخم این گیاه از کجا آمده. تو این بیابانی که خارها هم جرئت سبز شدن ندارند.
- این زندگیست. همه جا می تواند باشد. این (( دوستی و عشق )) است که همه جا سبز می شود.
- باز که شاعر شدی. کم کتاب بخوان.
- شاید هم تخم آن را گنجشک از جبهه ی دشمن آورده باشد.
- هر چه هست اسمش بعد از این جنگل است.
بعدازظهرها، سربازها، می آمدند دم سنگر دور گیاه تازه روییده می نشستند، چای می خوردند، گیاه را تماشا می کردند و حرف می زدند.
سرباز جنگلی هر روز می رفت توی جنگل، از میان علف های بلند و گل های خودرو رد می شد، از زیر درخت ها و از کنار درختچه ها می گذشت. به خزه های نرم و خنک چسبیده به تنه درخت ها دست می کشید. صدای پرنده ها را می شنید. سبدی از انجیرهای جنگلی می چید و پیش مادرش می آمد. پدر آنجا توی اتاقک نگهبانی می ماند و مواظب بود که هیزم شکن ها درخت ها را نشکنند، آن وقت هشت سالش بود، و حالا شانزده سال.
خورشید داشت غروب می کرد. تکه ی نازک ابری تو آسمان بود. نور خورشید افتاده بود پشت ابر. ابر سرخ بود. انگار آتش گرفته بود.
( بعدا ادامش رو می ذارم )
خوب هستین؟
عکس عروس
پیر و چروکیده شده است. آن بالا زندگی می کند. اتاقکی دارد روی بام خانه ی حسن. سخت راه می رود. اما راه می رود. چوبی دارد که به زمین می زند و راه می رود. وقتی از کوچه رد می شود صدای چوبش می آید که تق و تق به زمین می زند.
- سلام ننه جان.
- سلام ننه.
- چطوری؟
- ای... الحمد الله. هنوز می توانم راه بروم. خدا را شکر.






