اول اینکه یه متن دیدم توی ویژه نامه ی همشهری یعنی همون دوچرخه. خیلی خوشم اومد. این جا هم می نویسم. پس بگین خوشتون اومد یا نه
چهار تکه امر خیر
یک: خواستگاری
دیشب
آسمان از کوچه
خواستگاری کرد
کوچه هول شد
دست و پایش یخ کرد
با اجازه خیابان ها...
دو: عروسی
امروز صبح
آنها عروسی کردند
کوچه لباس عروس پوشیده بود
سفید سفید سفید!
سه: مهمان
آموزش و پرورش
مدارس را تعطیل کرد
از صبح تا عصر
عروسی که بدون مهمان نمی شود
شال و کلاه کردیم و ...
چهار: قدم نورسیده
شب شده کوچه آرام آرام
برای بچه هایش
لالایی می خواند
چهار نوزاد سفیدپوش تپل
با دماغ های نارنجی
ته کوچه خوابیده اند!
هیس سس...
بیدار می شوند!
(امیر معینی)
بخون و لذتشو ببر![]()
لیموترش
دارای ویتامین ث به مقدار زیاد می باشد. به هضم غذا کمک می کند و مقوی کبد است. لیموترش در امراض کبد و استسقا مورد استفاده قرار می گیرد و اثر مخصوص در جوان نگهداشتن شرایین دارد.
لیمو برای معالجه ی رماتیسم نیز به کار می رود و این میوه ضد عفونی کننده ی بسیار قوی است. برای رفع تشنگی و جلوگیری از تهوع نیز مفید می باشد.
لیمو دارای آهن، کلسیم، فسفر و پتاسیم و چند اسید که معروفترین آنها اسید آسکوربیک است، می باشد.
آب لیمو، میکروب وبا و اسهال خونی را می کشد. آب لیمو ضد گوشت های زیادی است که در گلو و مغز پیدا می شود. عصاره ی لیمو ضد کم خونی، غلظت و رقت خون است. آب لیمو ضد درد است و سردرد و کمردرد و دردهای کلیه و شکم را تسکسن می دهد.
آب لیمو ضد تیفوس، ضد سرخک، ضد آبله مرغان و مخملک است. آب لیمو ضد ترشی معده و سنگ های کبدی است.
عصاره ی لیمو صفرابر است و ضد وحشت و دلتنگی است. آب لیمو ضد امراض کبدی است. برای تب ها آب لیمو را جوشانده، برگ های سه گانه ی کلم و شلغم و کرفس را مخلوط کرده و بخورید. آب لیمو ادرار را زیاد می کند و به این نحو دردهای کلیه و مثانه را درمان می نماید. آب لیمو بهترین داروی ضد خون دماغ است. برای کسانی که اشتها ندارند داروی بهتر از لیمو وجود ندارد.
عصاره ی لیموترش عمل هاضمه را تحریک می نماید. آب لیمو از طاس شدن سر جلوگیری می کند و موهای سر را تقویت می کند. برای این مقصود مالیدن آب لیمو روی سر مفید است.
لیمو برای درمان تمام امراض قلبی مفید است زیرا عدم ترتیب حرکات قلب نتیجه ی بدی هضم و سموم کبد است. برای این کار لازم است که آب لیمو جرعه جرعه با نفس عمیق نوشید.
آب لیمو نور چشم را زیاد می کند. مخصوصا اگر شب یک قطره در چشم بچکانید.
![]()
البته لازم به ذکر است که این جانب هیچ کدام از این پیشنهادات را تا به حال اجرا ننموده ام. پس اگر عواقبی داشت، با خودتان![]()
امروز یه متن جدید می ذارم. دلم می خواد نظرتون رو حتما بهم بگین![]()
خیلی قشنگه. فقط شاید یه جاهایی گیر کنین، مثل خودم.![]()
DADDY، WHAT IF
BBJ: Daddy، what if the sun stopped shining?
what whould happen then?
BB: If the sun stopped shining، you"d be so surprised
You"d stare at the heavens with wide open eyes،
And the wind would carry your light to the skies
And the sun would start shining again.
BBJ: But، Daddy، what if the wind stopped blowing?
What would happen then?
BB: If the wind stopped blowing، then the land would be dry،
And your boat wouldn"t sail and، son، your kite couldn"t fly،
And the grass would see your trouble and she"d tell the wind،
And the wind would start blowing again.
BBJ: But، Daddy، what if the grass stopped growing?
What would happen then?
BB: Well، if the grass stopped growing you"d probably cry،
And the ground would be watered by the tears from your eyes،
And like your love for me، that grass would grow so high.
Yes، the grass would start growing again.
BBJ: But، Daddy، what if I stopped loving you?
What would happen then?
BB: If you stopped loving me، then the grass would stop growing،
The sun would stop shining and the wind would stop blowing.
So you see، if you wanna keep this old world a"going،
You"d better start loving me again، again...
You better start loving me again.
You hear me، Bobby?
BOTH: You better start loving me again.
(You love me، Bobby? Yes?)
You better start loving me again.
ترانه ای بود از شل سیلورستاین ![]()
نقاشی ها خوب، ریز به ریز، یادم مانده است. خب، حدود یک هفته رویشان کار کرده بودم. زحمت کشیده بودم. شناسنامه مال خودم بود و می خواستم سنگ تمام بگذارم. اگر قلم رنگی داشتم، خوب بود. عالی می شد. رنگشان می کردم. خورشید قرمز، دورش زرد. کوه ها قهوه ای، گل ها زرد و سرخ و بنفش، گیاهان صحرایی و برگ درخت ها سبز، قبای چوپان آبی، آب آبی آبی. معرکه می شد بلبل ها زرد و صورتی، نوکشان سرخ، حیوان ها هر کدام به رنگی.
حیف که مداد رنگی نداشتم، تا آن موقع دستم به مداد رنگی نخورده بود. کی داشت که من داشته باشم؟ فقط یک بار اسدی، همکلاسم، جعبه ی شش تایی مداد رنگی آورده بود تو مدرسه. کمر رنگارنگ و براق قلم ها از دریچه ی میان جعبه ی مقوایی پیدا بود. بعد در جعبه را باز کرد، سر قلم ها را دیدم. یکی یکی درشان آورد. نوکشان را با چاقو تراشید و یکی از عکس های کتاب درسی را، جلو چشم های ما، رنگ کرد و دیگر هم جعبه اش را توی مدرسه نیاورد. گویا پدرش یا معلم دعوایش کرده بودند که چرا جعبه مداد رنگی را آورده سر کلاس.

