تبليغاتX
بیایید از فرصت های زندگیمون استفاده کنیم

بیایید از فرصت های زندگیمون استفاده کنیم

توی زندگی بزرگ فکر کن،از کم شروع کن و سریع حرکت کن
دومین داستان کوتاه
نقاشی

هرکس توی روستای ما عمرش تمام می شد، شناسنامه اش را می آوردند پیش کدخدا. او هم مهر ((باطل شد )) می زد روی شناسنامه. شناسنامه های باطل شده را نگه می داشت تا تحویل مامور ثبت احوالی بدهد که سالی یک بار می آمد ده ما.

همیشه ی خدا گوشه ی صندوقچه ی کدخدا دسته ای شناسنامه ی باطل شده بود. گوشه ی دیگر دوات جوهر بود و (( جوهر خشک کن )) و چند مهر و پنج شش تا قلم فرانسه رنگارنگ بدون نوک و نامه هایی که از بخشدار و فرماندار رسیده بود.

اداره ی کوچک و جمع و جور پدربزرگ همان صندوقچه بود. تا وقتی پیرمرد زنده بود، نمی گذاشت کسی به صندوقچه اش و چیزهایی که تویش بود، دست درازی کند.

مهر (( باطل شد )) که روی شناسنامه ی پدربزرگ خورد، صندوقچه اش بی صاحب ماند. وضع خانه شلوغ و پلوغ شد و شناسنامه ها وقلم ها افتاد دست من، یعنی نوه ی کدخدا.

 

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت10:45 قبل از ظهرتوسط مژگان |
این هفته با ...
یه هفته ی دیگه هم گذشت و تموم شد. مثل همه ی هفته های دیگه.

اما برنامه ی این هفته، راستش یه کم دیر شده، درسته، می دونید یه بار اومدم کلی نوشتم تا زدم ثبت مطلب دیگه نه از مطلب خبری شد نه از ثبت مطلب. اینه که دوباره دارم می نویسم و دیر شده.

 اما این هفته:

شنبه: خوب ، گفتم که چی شد.

۱شنبه: یه داستان کوتاه قشنگ دیگه ( نقاشی )

۲شنبه: ادامه ی همون داستان کوتاه

۳شنبه: یه شعر یا یه متن قشنگ

۴شنبه: مثل هفته ی پیش بخش اموزشی، اما نه از نوع زبان انگلیسی. نمیگم تا بیای ببینی

۵شنبه: معرفی یه...

۶شنبه: می دونی که، مال خودمه

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط مژگان |
و اما معرفی یه...
قرار بود یه کتاب یا یه رمان خوب معرفی کنم 

خوب، این هفته:

 کوری  اثر ژوزه ساراماگو  ترجمه ی مینو مشیری 

درباره ی چیه:

در مورد مردم یه شهره که تجربه ی متفاوتی رو توی زندگی بدست میارن.

من از خوندنش بدم نیومد. کافیه خودت رو جای بعضی شخصیت ها قرار بدی و بگی اگه جای اون بودم چه کار می کردم

اخر کار تو هم تجربه ی متفاوتی رو بدست میاری.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت3:5 بعد از ظهرتوسط مژگان |
بخش اموزشی این هفته
خوب ،گفته بودم که این هفته زبان انگلیسی. یه سری لغت و اصطلاح می نویسم، امیدوارم مفید باشه. البته خیلی ساده است. پس شروع:

Rack your brain    به مغزت فشار بیاور

Necissity is the mother of invention    احتیاج مادر اختراع است

nut  تخمه

eve  عید

watermelone  هندوانه

imitate  تقلید کردن

Security of job  امنیت شغلی

retirement  بازنشسته

cockroach  سوسک

complexy  عقده ای

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت0:34 قبل از ظهرتوسط مژگان |
شعر این هفته

پشت کاجستان، برف

برف، یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد،اواز،مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط

 

من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.

می نویسم، و فضا.

می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خوابد.

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر ان هفته.

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

وهنوز، اب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.

 

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

                                             

 

 

.

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت10:3 قبل از ظهرتوسط مژگان |
ادامه ی دیروز
رضا ارام و ترسان رفت تو. در که با تکه ای لاستیک به چهارچوب بند بود، خود به خود بسته شد. ادم های توی بخار و تاریک روشن حمام خوب دیده نمی شدند. رفت و گوشه ای نشست. کم کم چشمش به تاریکی و بخار عادت کرد. چند تایی از مردها و بچه ها را شناخت. دوتا از بچه ها همسایه شان بودند. صبح با پدرشان امده بودند حمام. ان یکی کربلایی نجف قصاب ابادی بود. ان یکی ماشاءالله بود، اهنگر ابادی. پیرمرد لاغری هم بود که مال پایین ابادی بود. خیلی دیده بودش اما اسمش را بلد نبود. هرسال تو روضه خوانی محرم دیده بودش که به مردم اب و چای می داد.

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت12:13 بعد از ظهرتوسط مژگان |
داستان کوتاه این هفته
حمام

ادم ها از پشت شیشه های عرق کرده خوب دیده نمی شدند. شیشه ها سبز و ابی و نارنجی بودند. ادم های لخت نقطه ها و خط های باریکی بودند که ان پایین این طرف و ان طرف می رفتند. صدا هم بود، صدای شرشر و شپ شپ اب و صدای گنگ حرف زدن و خندیدن.

رضا زانو زده بود روی بام قبه ای حمام، کف دست هاش را گذاشته بود دو طرف چشم هاش و می خواست از پشت شیشه ها توی حمام را ببیند. شیشه ها صاف نبود. ته قرابه های ( ظرف شیشه ای بسیار بزرگ ) شکسته بود که نوک سقف گنبدی حمام ابادی کار گذاشته بودند تا حمام از نور خورشید روشن شود و کسی هم نتواند از بیرون توی حمام را ببیند.

مادر رضا داشت با حمامی حرف می زد:

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت10:45 قبل از ظهرتوسط مژگان |
برنامه ی جدید من
اول، سلام

دوم، ماه محرم امسال هم رسید.پس هم تبریک هم تسلیت.

چرا تبریک؟ به خاطر اینکه اگه تو هم مثل من باشی، توی این ماه میری دنبال سوالایی از ذهنت که مربوط به حال و هوای همین ماهه، خوب، پس یه چیزی یاد میگیری دیگه، خوب دیگه، این تبریک نداره؟

اما، تسلیت. به خاطر پرواز کردن یه عالمه انسان خوب. هم خوب هم مظلوم. ما امامانمون رو دوست داریم، پس از شهادتشون ناراحت میشیم دیگه!

 سوم:برنامه ی ...

از این به بعد اول هر هفته برنامه ی اون هفته رو می ذارم تا همه چیز معلوم باشه. خوب، حالا برنامه ی این هفته:

شنبه: یه لینک با مزه گذاشتم. یعنی خوشمزه،یعنی می خوریش

۱شنبه: یه داستان کوتاه دیگه. این دفعه اسمش اینه: حمام

۲شنبه: ادامه ی همون داستان کوتاهه

۳شنبه:یه شعر از سهراب سپهری می نویسم، کنارشم یه جور مسابقه

۴شنبه: وبلاگ باید یه کمی هم اموزشی باشه دیگه. این هفته اموزش زبان انگلیسی

۵شنبه: معرفی یه کتاب یا یه رمان تپل

 ۶شنبه: ای بابا جمعه دیگه برای خودم دیگه

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت4:51 بعد از ظهرتوسط مژگان |