ـ زود باش حسن، ظهر شد!
حسن دست هایش را بار دیگر فوت کرد. کفشان را مالاند به پاچه ی شلوارش. سیب زمینی را از توی قاشق ورداشت. زن گفت:
ـ مواظب باش نسوزی!
و خندید.
ـ می خوای بهت نمک بدم؟
سیب زمینی داغ توی دست های حسن بود. دست به دستش می کرد که خنک شود.
صدای استاد امد.
ـ چه کار می کنی حسن؟... وای از دست ادم شکم پرست!
صدای خنده استاد امد. نگاهش می کرد و می خندید.
حسن دستپاچه شد. سیب زمینی افتاد. افتاد روی زمین. حسن خم شد سیب را ورداشت.
خاکش را فوت کرد. با انگشت های داغ شده و لرزانش نصفش کرد. از جای کنده شده بخار بر می خاست. هول هولکی نصفه های سیب را کرد تو دهانش.
سیب زمینی داغ توی دهان حسن می چرخید، زیر دندان هاش خرد می شد. خرده ها و خمیره ی داغ سیب زمینی گوشه های دهان و سقف و دهانش را می سوزاند.
سیب زمینی هم داغ بود و هم خوشمزه. حسن گرسنه بود. شوق خوردن نگذاشت سیب داغ را تف کند. خمیره ی داغ سیب را قورت داد. گلویش سوخت. رفت پایین. دل ورودهاش سوخت. اشک تو چشم هاش جمع شد. اب دهانش خشک شد و بخار از لای دندان ها و زبانش بیرون زد.
صدای استاد امد:
ـ خوردی؟ حالا زود باش بچسب به کارت. نیمه ها را بیار اینجا.
حسن ظهر نتوانست ناهار بخورد. سقف دهان و زبانش تاول زده بود، نان که به ان می رسید، اتش می گرفت.
ـ چرا غذات را نمی خوری؟
ـ نمی توانم.
اب خورد. اب خنک دهان و زبان وگلویش را خنک می کرد. گرسنه بود. اما نمی توانست چیزی بخورد.
شب هم هرچه زن استاد گفت:"شام بخور" نتوانست. بلند شد و دهان و زبانش را توی اینه نگاه کرد. زبانش سرخ سرخ شده بود و باد کرده بود. پدر و مادرش توی ده بودند. پدرش او را اورده بود شهر. گذاشته بود پیش دست استاد که کار یاد بگیرد. شب ها توی خانه ی استاد می خوابید.
روز بعد، توی خانه ی صاحبکار، بخار پلو از اشپزخانه بیرون می زد و توی حیاط می پیچید. عطر خوب پلو راه می کشید و می امد دور و بر حسن می گشت و پره های دماغش را قلقلک می داد.
حسن نشسته بود و داشت خشت نیمه می کرد. بو می کشید. اب دهانش را که قورت می داد، زبان، لثه ها و گلویش می سوخت. تاول ها هنوز نخوابیده بودند. بوی پلو دهانش را اب انداخته بود.
بلند شد. چندتا نیمه ورداشت. تا نزدیک اشپزخانه رفت. صدای خنده ی استاد و کارگری که بغل دستش ایستاده بود، امد. حسن فهمید که به او می خندند.
زن از پنجره ی اشپزخانه حیاط را نگاه کرد.
حسن برگشت. نیمه ها را گذاشت جلوی استاد. امد،نشست. خشتی را برداشت و زد روی خشت عمودی. خشت نصف شد. اب دهانش را قورت داد. زبان و سقف دهان و گلویش سوخت.
عطر پلو حیاط را ورداشته بود. زن داشت پلو ابکش می کرد. بخار پلو از پنجره بیرون می زد.
حسن یاد بهار روستا، برگ های تازه درامده، گل های به و چغاله های زردالو و بادام افتاد. از شاخه ی درخت انگور گوشه حیاط یواشکی چند تا برگ نازک و تازه روییده کند. فوتشان کرد. گذاشت تو دهانش. جوید و قورت داد. برگ ترش مزه و خنک بود.
خمیره ی برگ تازه، دهان، زبان، لثه ها و گلویش را خنک کرد.
چند تا برگ خورد. اب دهانش وانشست بوی دلمه امد، مزه ی دلمه های مادرش امد پای دندان هاش. برگ های ریز و نازک را کند و خورد.
حالا عطر پلو او را جلوی اشپزخانه نمی کشاند. گرسنه نبود. شکمش قار و قور نمی کرد. لبخند زد. تند و تند خشت ها را نیمه می کرد و می برد پیش دست استاد. به در اشپزخانه هم نگاه نمی کرد.
حسن قوی تر از بچه ی دوازده ساله بود. بازوهاش پیچیده و دستهاش کار کرده بود. پوست کف دستهاش سفت شده بود و بندهای انگشتهاش کبره بسته بود. دور ناخن هاش گچ و خاک چسبیده بود و سفیدی می زد.
حسن همانجور که خشت ها را نیمه می کرد،سرش را بالا می گرفت و چیزی را بو می کشید.
حیاط را بو ور داشته بود. بوی گوشت و پیه و پیاز وسیب زمینی که تو اب می جوشید. حسن بلند شد و چهار تا نیمه بغل گرفت و از راهی که بو می امد،رفت. رفت دم اشپزخانه.
کمی ایستاد.
ـ چه کار می کنی،حسن؟
ـ نیمه ها زیاد شده بودند، گفتم چندتایی بیاورم پیش دستتان.
ـ حالا چرا انجا وایستادی؟
ـ خسته شدم.
ـ به همین زودی خسته شدی؟ تازه ساعت دهه. تا خستگی خیلی مانده.
حسن راه افتاد، رفت طرف استاد. استاد داشت ان سر حیاط اتاقکی درست می کرد. ظهر که می شد، استاد دست از کار می کشید. می نشست روی قالیچه ای، کنار حیاط. زن صاحبخانه غذایشان را می داد.
چه قدر خوشمزه بود غذا. هر چه بود، خوشمزه بود، ابگوشت، پلو خورشت، کشک بادمجان،عدس پلو با خرما،حسن حسابی می خورد. اندازه یک ادم بزرگ می خورد.
اما، حالا تا ظهر و ناهار خیلی مانده بود. بوی ابگوشت اب دهانش را راه انداخته بود. دلش ضعف می رفت. پاهایش بی اختیار او را به طرف بو می برد.
ـ حسن چرا این قدر راهت را دور میکنی؟ دور می زنی، می روی از جلو اشپزخانه نیمه ها را می اوری؟
حسن حرف استاد را نشنیده گرفت. همین جور رفت طرف اشپزخانه.
زن صاحبخانه توی اشپزخانه بود. دید که شاگرد ده دوازده ساله بنا دم پنجره ایستاده است و دارد سرک می کشد. همه چیز دستگیرش شد. فوری با قاشق سیب زمینی درشتی از توی دیگ بر داشت و گرفت جلوی حسن. از سیب زمینی بخار بر می خاست.
صدای استاد امد:
ـ چه کار می کنی، حسن؟
(ادامش بعدا)


