بالخره تموم شد.................
این ترمو میگم
تموم شد...خلاص شدم....خیلی داغون بود...گرچه فقط یه هفته تعطیلم ولی همینم غنیمته![]()
خب....چه خبرا؟...من که چند ماهه نیستم...از اینجا بی خبر....
چیکارا می کنید؟...اوضاع چطوره؟....هوا چطوره؟![]()
بیاین بهم بگین...
منتظرم![]()
![]()
نبودم...سرم شلوغه...بدفرم!
![]()
*یوری گاگارین*در سال ۱۹۳۴در شهر قزاتسک روسیه، در یک خانواده ی کشاورز و فقیر متولد شد. این شهر هم اکنون به نام او،*گاگارین*نام گذاری شده است. او اولین انسانی بود که به فضا سفر کرد.
گاگارین در نوجوانی مدرسه را ترک کرد و در کارخانه ی فولادسازی به کارآموزی پرداخت. سپس به کالج راه یافت و در آنجا وارد باشگاه پرواز شد و به زودی به نیروی هوایی پیوست و شروع به پرواز با هواپیماهای جنگنده کرد.
گاگارین جوان گمنامی بود. اولین سفینه ی فضایی که "وستوک" نام داشت و گاگارین را به فضا برد، بسیار کوچک بود.
گاگارین در سال ۱۹۶۸ هنگامی که یک هواپیمای جدید را آزمایش می کرد، دچار سانحه ی هوایی شد و مرد.
***
***
***
*والنتیناترشکف* اولین زنی بود که به فضا رفت.
او در سال ۱۹۳۷ در نزدیکی شهر یاروسلاو روسیه به دنیا آمد و در مزرعه بزرگ شد. سپس در کارخانه ای به کارگری پرداخت و همزمان به ورزش چتربازی روی آورد و بعدها در سال ۱۹۶۲ به ماموریت فضایی پیوست.
***
***
***
*نیل آرمسترانگ*در سال ۱۹۳۰ در شهر واپاکانتز ایالت اوهایوی آمریکا متولد شد. در ۱۶ سالگی به آموزش پرواز پرداخت و سپس خلبان نیروی دریایی شد.
بعدها در دهه ی ۱۹۵۰ به عنوان خلبان آزمایشی در ناسا (سازمان ملی هوانوردی و فضانوردی آمریکا) مشغول به کار شد و بالاخره در سال ۱۹۶۲ به طرح های فضایی آمریکا پیوست.
اولین ماموریت او در سال ۱۹۶۶ در پرواز با سفینه ی ژیمینی۸ بود که زودتر از زمان مورد انتظار پایان یافت، زیرا او مجبور شد تا به طور اضطراری در اقیانوس آرام فرود آید.
در سال ۱۹۶۹ به اتفاق دو فضانورد دیگر *آلدرین* و *کولینز* با سفینه ی آپولوی۱۱ پرواز کرد و سرانجام در ۲۰ژوءیه همان سال او اولین فردی بود که در سطح ماه فرود آمد. او در لحظه ای که از سفینه ی ماه نشین پیاده می شد، گفت: این یک قدم کوچک برای من است و یک پرش عظیم برای بشر.
***
***
***
![]()
![]()
![]()
ایام مبارزات، سر می آید
از دور، المپیک دگر می آید
این بار مرا به ینگه دنیا ببرید
هیچم شدن از حقیر بر می آید
...
دو هفته بعد از آغاز المپیک
رقابت ها شده بسیار نزدیک
و از ما هم به آنجا تیم رفته
و پنجاهم شده، تبریک!تبریک!
...
اگرچه راهمان بن بست می شد
ولی بهتر از آن چه هست می شد
اگر ساعی به سوی چین نمی رفت
تمام کاروان یکدست می شد!
![]()
موش کوچکی بود، که هیچوقت خانه اش را ترک نمی کرد.
چون والدینش به او اجازه نمی دادند.
هربار موش کوچک می خواست به بهانه ای از خانه خارج شود، پدرش می دوید، در را می بست و می گفت: بیرون این در به جز بدبختی و فقر و گرسنگی چیزی در انتظار تو نیست.
و هربار موش کوچک می خواست از پنجره بیرون را نگاه کند، مادرش با اظطراب پرده ها را سنجاق می کرد و می گفت: مرگ در باغچه قدم می زند و جهنم از کوچه آغاز می شود. بیرون این در دنیای کوچکی است که فقط برای لاشه ها جا دارد.(مادرش کمی فلسفه خوانده بود)
موش کوچک مجبور بود از صبح تا شب در خانه بماند، کتاب هایش را ورق بزند، برنج کهنه بخورد و سر خودش را با آتاری و بازی های کامپیوتری گرم کند.
اما بالاخره یک روز صبرش تمام شد و در ساعتی که پدر و مادرش به بهانه ی دیدار از همسایه ها در زیرزمین خلوت کرده بودند از خانه خارج شد.
او ابتدا با وحشت از پله ها بالا رفت، و از یک در بزرگ گذشت تا به یک اتاق عجیب رسید که بوی بسیار خوبی از آن می آمد. بعد از ستون عظیمی که در واقع پایه ی یک میز بود بالا رفت و به انواع و اقسام خوراکی هایی رسید که فقط عکس آنها را در برنامه های تلویزیونی دیده بود، ولی هرگز طعمشان را نچشیده بود.
موش کوچک از تمام غذاها خورد و وقتی سیر شد، خودش را به پنجره رساند و باغچه را دید. جایی که قرار بود مرگ در آن قدم بزند، پر از گل های رنگارنگ و زیبایی بود که فقط عکس برگردانش را در کلکسیون برادر مرحومش دیده بود.
موش خوشحال، از پنجره خودش را به باغچه رساند و از عطر گل ها چنان سرخوش شد که بی پروا شروع به جست و خیز کرد و طول باغچه را طی کرد تا به کوچه رسید.
در کوچه هم خبری نبود و جهنم مطمئنا از آنجا آغاز نمی شد. اما محض احتیاط وارد جوب شد و سفرش را از درون جوب آغاز کرد. و به زودی آنقدر از خانه دور شد که دیگر نمی توانست بازگردد. موش کوچک رفت و رفت تا به یک پارک بزرگ رسید. جایی که درختان بلندی داشت و صدای پرنده ها از هر سویش به گوش می رسید.
کم کم هوا رو به تاریکی می رفت که چشم موش کوچک به دو خارپشت افتاد.
آنها سر میزی شطرنج بازی می کردند.
موش کوچک جلو رفت. روبه رویشان ایستاد و گفت:
هی دوستان! آیا می دانید که پدرها و مادرها همگی دروغگویانی هستند که فقط می خواهند فرزندانشان را از موهبت های الهی محروم...
هنوز کلمه ی آخر از دهان موش خارج نشده بود که جغدی از آسمان فرود آمد و او را یک لقمه ی چپ کرد.
خارپشت ها نگاهی به هم انداختند ، سری تکان دادند و دوباره بازیشان را از سر گرفتند. آنها حتی کلمه ای از حرف های موش را نفهمیده بودند، زیرا خارجی بودند و فارسی نمی فهمیدند.

